![]() |
![]() |
|
| آموختم جور دیگری دوست بدارم |
|
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم خرداد 1388ساعت 20:54 توسط میرشکاری |
|
|
سلام خدا جونم کهکشان مال من ستاره هاش مال تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 15:52 توسط میرشکاری |
|
|
مثل امروز روزهای بسیاری خواهد آمد..
اما من یک چتر خواهم داشت... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:36 توسط میرشکاری |
|
|
اميدم شكفت گلي شد به نام قرار مگر عمر گل ها چقدر است؟ نگاه تو مي گفت. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 17:40 توسط میرشکاری |
|
|
در خبر نامه ي عمر
قسمت گمشدگان عكس من چاپ شده هر كه من را به خودم راهنمايي بكند مژدگاني دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 17:38 توسط میرشکاری |
|
|
ميزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای ياد
يادی برای سنگ
این بود زندگی؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 19:52 توسط میرشکاری |
|
|
ما ز فردا نگرانيم که فردا چه کنيم
زير اين بار گرانيم که جان را چه کنيم تو زمن ثانيه هايي که نه از آن من است مي خواهي آتشي را که نه در جان من است مي خواهي روزگار روز مرا پيش فروشي کرده دل بيدار مرا پير فراموشي کرده هيچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم چه کنم نيست هوايي که دلي تازه کنم قصد من نيت آزار نبود جنس من در خور بازار نبود جنسم از خاک و دلم خاکي تر روح من از تو زمن شاکي تر جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 22:35 توسط میرشکاری |
|
|
گور آرزوها قصهي جدايي من از باران است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 22:38 توسط میرشکاری |
|
|
چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید دید عشق را زیر باران باید جست زیر باران باید بازی کرد زیر باران باید چیز نوشت,حرف زد,نیلوفر کاشت زندگی تر شدن پی در پی زندگی اب تنی کردن در حوضچه ی (اکنون) است |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 21:48 توسط میرشکاری |
|
|
کاهگل باران خورده این.... بوی زندگی من است..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 14:26 توسط میرشکاری |
|
|
عصر بهاری
سکوت کوچه سایه ی ابرهای گاه گاه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم اسفند 1387ساعت 22:53 توسط میرشکاری |
|
|
روزی دستانم را گرفتی و گفتی ببین...این دنیای ماست!
دنیای ما آدمک ها پر از خطوط سیاه و سپید است اگر مرا میجویی میان این خطوط پنهانم! گفتی دنیای ما دنیای عجیبی است ... ساده دل می بندیم و ساده تر دل می شکنیم! گفتی اگر بهانه ای برای ماندن در این دنیا نداری لحظه ای درنگ مکن! ناگهان دستانم از تو خالی شد...وتو پنهان شدی...و من سالهاست بدنبال رد پایت تمام خطوط سیاه را می جویم... اما گاه آغاز ها و پایان هایم یکی می شود! می دانم که می دانی من از این منطق پرگار گونه خسته ام.... چرخیدن و چرخیدن و نرسیدن. پای دلم لنگ شده و افکارم حول محوری بیهوده می چرخد... گیجم! درست مثل کودک بازیگوشی که سالهای عمرش را تمام تاب بازی می کرده...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 14:15 توسط میرشکاری |
|
|
یه غروب خسته دلمرده از کار و تکرار آسماانی گرفته کیفی که بر دوشم سنگینی میکرد... آرام آرام... گام در خیابانهای شلوغ... بوی عفن تکرار و باز تکرار و تکرار... واژههایی که دیگر رنگی ندارند... رنگ بیرنگ تکرار...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 15:21 توسط میرشکاری |
|
|
سلام بچه ها امتحانام شروع شده برای موفقیتم دعا کنید فعلا تا بعد از امتحانام آپ نمیکنم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 22:23 توسط میرشکاری |
|
بعضی وقتا از این گیج بازیهام خنده ام میگیره از خودم میپرسم یعنی من عاشقم؟؟؟ نمیدونم اما اگه عاشق نیستم پس معنی اینهمه دلتنگی ها چیه؟؟؟ معنی اینهمه آرزوی تو رو خواستن و تو رو داشتن چیه؟؟ معنی لحظه به لحظه به یاد تو بودن چیه؟ اصلا اون نیرویی که توی وجودت هست که منو به سمت خودش میکشونه چیه؟؟ چی رو توی وجودت میبینم که هر بار با دیدنش دلم میلرزه؟ اگه همه اینها عشق نیست ........... پس یکی برام معنیش کنه؟؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:9 توسط میرشکاری |
|
|
تمامِ كودكي ام غصّه ي عروسك هاست
هميشه دلخوشي ام بندِ بادبادك هاست
_ اگر بزرگ شدم آه اگر بزرگ شوم...
(( اگر بزرگ شوم )) عقده ی مترسک هاست
_ براي هر دويمان سقف مي خرم هرچند
هنوز قلّكم ارزان ترينِ قلّك هاست
سكوت ، حرفِ قشنگي ست بينِ ما وقتي
شبيه عشقِ غم انگيزِ جيرجيرك هاست
گذشت كودكي و اسمِ كوچكم حالا
كنارِ اوّلِ اسمِ تو روي بُرجك هاست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:19 توسط میرشکاری |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 22:13 توسط میرشکاری |
|
|
روزگاری شوق دریا داشتم اما... امروز آه حسرت یک قطره باران در سبویم مانده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:42 توسط میرشکاری |
|
|
شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پا بستی گفتا شیخا هر آنچه گفتی هستم اما تو هر آنچه می نمایی هستی ؟! شگفتا از آدمایی که خیلی راحت درباره هر چیزی نظر قطعی و کارشناسی! میدن ولی حتی یه اپسیلن از لحظه به این فکر نمی کنن که خودشون چی هستن . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 9:44 توسط میرشکاری |
|
|
روحش شاد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:27 توسط میرشکاری |
|
|
و باز هم پرمهر...
آموخته ام كه: مهمترین خواسته هر فرد ، دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش. آموخته ام که:مهم بودن خوب است، ولي خوب خوب بودن از آن مهمتر. كند. آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:(باور داشتن موفقيت. ) كردي. مي شوي سريعتر مي گذرد. ميدهيم . دعا كنم . با او از جدي بودن دور باشيم . بخشيد . . شود كه من همه چيز را در يك روز بدست اورم آرزويش را دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 15:24 توسط میرشکاری |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم دی 1387ساعت 15:41 توسط میرشکاری |
|
|
نمی دانی؟!
نه آرا ممممممممممممممممممممم نه خندانم نه بی تاب و نه شادانم نه دل را بسته ی زلف پریشانم
نه در دام سیه چشم شب آرامم خودم هستم دل دیوانه ام هست و هزاران صفر تنهایی هزارم مانده درآن برزخ صفر خیالی هزاران دادِ تنهایی
نمیدانم که خوابی یا که بیدار همان بهتر ....................نمیدانی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:32 توسط میرشکاری |
|
پس از تو
پس از تو من نخواهم بود سروده ام دیگر زیبا نیست به دشتِ خیال نخواهم رفت با پرستو ها سفر نخواهم کرد با عروسکم سخن نخواهم گفت آینه ام را خواهم شکست در میکده دل برایت به سوک خواهم نشست و شراب عشق را ، رایگان هدیه خواهم داد مرغ شب تنها یی مرا خواهد خواند و من قلبم را به یقین در صندوقخانه ای خواهم گذارد پس از تو... نمازم را ! قبله گاهم را ..... سجاده ام را... به که؟ وا گذارم دانه های تسبیح را به کدام عدد شماره کنم دیگر باغچه دلم را آب نخواهم داد فریادم در گلو خشک خواهد شد پس از تو مرا حیاتی نیست توانی نیست ماندن و خواندن هجو است پس از تو..... را بهانه ای نیست برای سرودن و حرفی نیست برای گفتن!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 16:30 توسط میرشکاری |
|
|
دلم محکوم شد به ساده بودن!..
غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!..
احساسم محکوم شد به کم حرف بودن!..
دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!!..
چشمانم محکوم شد به مهربان بودن!..
دستهايم محکوم شد به سرد بودن!!....
پاهايم محکوم شد به تنها رفتن!.....
آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!!!!!........
"وجودم" محکوم شد به" تنها" بودن!!!!...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:45 توسط میرشکاری |
|
|
من قد کشیدم در کنار خیابان هایی که پسرانش که دخترانش در نگاه هایشان در سکوتشان لذت بوسه ی نگرفته را می چشند من قد کشیدم در جوار کوچه هایی که دختران همسایه در دل اسمان بی ستاره اشان و در نگاه مردان کوچک کوچه خیال عاشقی های پنهانی را دارند من قد کشیدم در کنار درد در جوار عا شقی های پنهانی ودر استخاره ی چشمان تو شاعر شدم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:9 توسط میرشکاری |
|
|
اگر کسی را دوست داری؟
شكسپير : اگر كسي را دوست داري رهايش كن سوي تو برگشت از آن توست و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده او تكامل خواهد يافت اگر دوستت داشته باشد ، احتمال برگشتنش زياد است و اگر نه احتمال ايجاد يك رابطه مجدد غير ممكن است اگر برگشت ، به خاطر قانون جاذبه است و اگر نه يا اصطكاك بيشتر از انرژي بوده و يا زاويه برخورد ميان دو شيء با زاويه صحيح هماهنگ نبوده است اگر برگشت ، رسيد انبار صادر كن و اگر نه ، برايش اعلاميه بدهكار بفرست اگر برگشت ، طبق قانون 2=1+1 عمل كرده و اگر نه در عدد صفر ضربش كن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 19:43 توسط میرشکاری |
|
|
روزها میگذرد خاطره ها میماند
نامم چیست ؟ شاید کسی نداند...اما "کویر" را برمی گزینم ...زیرا زاده ی "کویر"م....مثل "کویر" ساده- صمیمی و صادقم....و گاهی که دلم می گیرد... چون "کویر" چشم به مهربانی" آسمان" دارم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:9 توسط میرشکاری |
|
|
گاهي صداي پاي رهگذری سکوت و تنهايي تورا بر هم مي زند ... اي رهگذر اينجا غريبه اي تنها بيش نيست ... از چه تنهايي او را خط مي زني... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:43 توسط میرشکاری |
|
|
تنها،در اوج
یکی از استادهای گرامی من حرف خوبی می زد، اون می گفت.به بالاترین سقف اهدافت فکر کن .یعنی به اوج قله.وسعت دیدت اگرمحدود به دامنه هاباشه نخواهی تونست به اوج برسی.بارها این جمله رو ازش شنیده بودم .و خیلی سطحی ازش عبور کرده بودم.اما حالا دارم کاملا به درستی این حرف ایمان میارم...واقعا همین طوره .انسان تا وقتی به چیزهای خیلی کوچک و پیش پا افتاده فکر بکنه و کل دغدغه زندگیش این حور هدفهای سطحی باشن ، تا اخر عمرش درگیر همون ها خواهد موند و به بالاتر نخواهد رسید.تو همون پله اول نردبان تعالی می مونه و درگیر چیزهایی می شه که چه بسا وسیله اند برای رسیدن به هدف اصلی.اینجاست که فرعیات و حواشی در متن و اصل زندگی قرار می گیرند...و این بزرگترین و نامحسوس ترین بیراهه زندگیه! تا ما نتونیم از سد حاشیه ها بگذریم نخواهیم توونست به اهداف اصلی مون برسیم و حتااز فکر کردن و برنامه ریزی برای رسیدن در می مونیم...چراکه تمام نیرو و توانمونو صرف حاشیه های گذرا و گاه بی ارزش کردیم...ریشه های ناکامی و حسرت ، از همین جاست که منشا می گیرند. شاید همین الان هم دیر نشده باشه برای تغییر دادن و تغییرکردن!کافیه فقط یه خونه تکونی بنیانی در دیدگاهمون داشته باشیم...به اوج فکر کنیم! به بالاترین حدی که خودمون بهش ایمان داریم ولو اینکه دیگران به دیده شک و تمسخر نگاه کنند.اگه اون توان رو درخودتون برای رسیدن به اهداف مورد نظرتون داشته باشید،قله دست یافتنی و نزدیک خواهد بود...شک نکن! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 18:1 توسط میرشکاری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
، روزی می رسد........
که از روشن ترین جاده ی شبانه گذشته با شم زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست زندگی گل به توان ابدیت آنان که بی احساس زندگی می کنند حتماً قلبشان را روی تنه ی درخت ، به یادگار گذاشته اند........ انسان های شجاع فرصت می آفرینند و ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند خداوند تنها حقیقتی است که نمیشود انکار کرد .. (بدورد) |
|
|